
من پذیرفتم شکســــــــت خویش را
پندهای عقل دور اندیش را
من پذیرفتم که عشق افسانه است
این دل درد اشنا دیوانه است 
میروم از رفتن من باش شــــــــــــاد
از عذاب دیدنم ازاد باش
گر چه تو زودتر از من میـــــــــــروی
آرزو دارم ولی عاشق شوی 
ارزو دارم بفــــهـــــمی درد را
تلخی برخورد های سرد را....

کاش آن روز که تقدیم تو شد همه ی هستی من
می سپردم که مواظب باشی جنس این جام بلور است
لبریز از عشق و غرور گر بازیچه شود
می شکند... می شکند ...می شکند... می شکند

چشم مخصوص تماشاست اگر بگذارند
و تماشای تــــــو زیباست اگر بگذارند
سند عقــــــل مشاعی است همه میدانند
عشــــق اما فقط از ماست اگر بگذارند
از اظهار نظرهای دلـــــــــــــم فهمیدم
عشـق هم صاحب فتواست اگر بگذارند
دل رنجیده ی مــــن اینهمه بیهوده مگرد
خانه ی دوست همین جاست اگربگذارند
غضب آلوده نگاهم مکن ای محبوبـــــم
دل تــــــــو مال منم هست اگر بگذارند
رخصت تا فردایی دیگر
نظر فراموش نشه 
