
بر بالای افق ایستاده ام
به روزی می اندیشم که با تو باشم
جانم را به باد صبحگاهی می سپارم
با همه خداحافظی میکنم
چرا که تو در منی در تار و پودم
و موجی لطیف برخاسته از جان تو
تا عمق وجودم می دود
و راهی جاودانه پیش رویم گسترده میشود
و من پرواز میکنم به سوی تو
به تو می اندیشم به ارمغان صبح
به نامت
که عاشقانه بر زبان جاری میکنم
به تو می اندیشم ای عشق



من که میدانم به دنیا اعتباری نیست نیست
بین مرگ و آدمی قول و قراری نیست نیست
من که میدانم اجل نا خوانده و بیداد گر
سر زده می آید و راه فراری نیست نیست
پس چرا عاشق نباشم


نازنین اگر من از سفر عشق بر نگشتم به صاحب نظران مراسم بسپار ،
که مرا در تابوت سیاهی بگذارند که همه بدانند که هر چه سیاهی بود کشیدم ،
دستانم را از تابوت بیرون بگذارید تا همه بدانند چیزی با خود از دنیا نبردم ،
زبانم را از دهانم در آورید و با تیغ زخمش کنید که همه بدانند با زخم زبان از دنیا رفته ام ،
چشمانم را باز بگذارید که همه بدانند چشم انتظار کسی بودم ،
قفسی با مرغ عشق بر سر قبرم بگذارید که همه بدانند مجنونی اسیر بودم
ودر آخر تکه یخ صلیبی شکلی برسر قبرم بگذارید تا در هنگام طلوع خورشید به جای مادرم برایم اشک بریزد .

هم دردی شما()